رادینرادین، تا این لحظه: 15 سال و 2 ماه و 6 روز سن داره

وبلاگ آقای نی نی

خاطرات آقای نی نی

دو ماهگی نی نی اوایل که هنوز مامان بابای آقای نی نی به اومدنش عادت نکرده بودن گاهی وقتا پاک نی نی رو از یاد می بردن. مثلا یه بار مامان و بابای آقای نی نی رفته بودن خرید ولی نی نی رو فراموش کرد ه بودن ونی نی توی ماشین جا مونده بود. خاله آقای نی نی هم همراه اونا بود و چون مث یه فرشته مهربون همیشه به فکر آقای نی نی بود ، یه دفعه پرسید کو نی نی ؟؟؟؟........نی نی ؟؟؟؟ مگه نی نی به دنیا اومده!!!!!!!!!!... د د د  کی به دنیا اومد!!!!!!!!! مامان و بابای آقای نی نی تازه فهمیدن چه سوتی ای دادن   دو ماهگی نی نی یه بار هم هوا یه دفعه نزدیک صبح خیلی سرد شد مامان آقای نی نی لحافو کشید روی خودش، تازه سرشم برد زیر ل...
21 آبان 1391

رویا

دارم خونه رو جاروبرقی می کشم . یه چند وقتیه که زحمت این کار افتاده به گردن خودم . البته بدم هم نمی آد از این کار....چون بچه شیر دنبالم راه می افته و صدای جاروبرقی رو در می آره ( خیلی خوشم می آد از اینکارش) . بعد هم اشاره می کنه که جارو بدم اون بکشه . یه چند دقیقه ای اینکارو می کنه و من توی این فاصله روی مبل می شینم و می رم توی عالم بچه گی ....یاد اون وقتا که قالیشویی نبود و مامان و عمه  فرشا رو می بردن وسط حیاط و خودشون می شستن. منم می رفتم روی فرش خیس خورده کفی و سر می خوردم . هنوز خنکی اون آب رو احساس می کنم . بعد هم یه کاسه می گرفتم دستم و به تقلید از بزرگترا کف فرشو بیرون می کشیدم و احتمالا کلی خراب کاری می کردم. صدای خش خش کاسه رو...
12 مهر 1391

در جواب دخترم که پرسید:

جایزه ادبی پوشکارت که هر ساله به بهترین شعر، داستان و نقد ادبی نشریات ادبی مستقل تعلق می‌گیرد امسال فریده حسن‌زاده را برای شعر «در جواب دخترم که پرسید: چرا مرا به دنیا آوردی؟» به عنوان نامزد خود معرفی کرد. در جواب دخترم که پرسید:" چرا مرا به دنیا آوردی؟ " زیرا سال های جنگ بود و من نیازمند عشق بودم برای چشیدن طعم آرامش. زیرا بالای سی سال داشتم و می ترسیدم از پژمردن پیش از شکفتن و غنچه دادن. زیرا طلاق واژه ای ست تنها برای مرد و زن نه برای مادر و فرزند. زیرا تو هرگز نمی توانی بگویی: "مادر سابق من" حتی وقتی جنازه ام را تشیع می کنی. و هیچ چیز، هیچ چیز در این دنیا نمی تواند میان مادر و فرزند جد...
5 مهر 1391

موتور

آقای نی نی حالا دیگه واسه خودش راه می ره . توی همه کشوها و کمدها و کابینت ها سرک می کشه و البته همه چیزو میریزه بیرون . یا هم می بره می ندازه توی لباس شویی. مثلا همین چند وقت پیش یه لیمو عمانی انداخته بود توی لباس شویی تا شسته بشه . دکمه همه وسایل برقی رو همین طور که توی خونه راه می ره می زنه و درمقابل این کار نمی تونه مقاومت کنه.حالا دیگه می تونه سر قوطی ها رو بذاره و ببنده . می تونه چیزای مختلفو روی هم بچینه والبته نیم ثانیه بعدش خراب کنه و با انگشت اشاره اش درخواستاشو به ما بفهمونه.عاشق موتوره . هرجا گوشه خیابون موتور ببینه اونقدر داد و بیداد راه می ندازه تا سوارش کنن. عکس زیر یه بعداز ظهر گرم تابستونه....تقریبا تمام موتورهای خیابونو سوار...
19 شهريور 1391

آزادی

آزادی تعاریف مختلفی داره. مثلا بعضیها ممکنه آزاد باشند که پوششون رو خودشون انتخاب کنن . به این می گن آزادی...بعضی ها ممکنه حق داشته باشند که حرف دلشونو هر چی که هست بزنن و از پیامدش هم نترسن. این هم می گن آزادی ....بعضی ها هم ممکنه آزاد باشن که ماشینشونو هرجا که عشقشون کشید پارک کنن. وسط کوچه ، پارک سوبل، گوشه میدون و ....به این هم می گن آزادی.....البته می گن جاهایی که اون دو مورد اول رو حق خودشون میدونن اجازه این جور پارک ها رو ندارن!!!!!!خداروشکر ما که هرجا بشه می تونیم پارک کنیم و کلا انسانهای آزادی هستیم.من هم تصمیم گرفتم یه کمی طعم آزادی به نی نی بدم . اون هم خیلی خوب از این آزادیش استفاده کرد.چایی مامانشو که کلی صبر کرده بود ...
16 شهريور 1391

روز تولد تو 20/5/90)

امروز روز تولد توست ...احتمالا این روز یکی از ماندگارترین روزهای دنیا در خاطر ما خواهد بود . جشن تولدتو با کمی تاخیر قراره بگیریم و من برات آرزو می کنم که همیشه سالم و در اوج باشی راستی یه خبر مهم: نی نی راه می ره...هورااااااااااا
4 شهريور 1391

جشن تولد یک بچه شیر

خوب بالاخره جشن تولد یک سالگی بچه شیر ما هم (به قول بابا جون ) انجام شد.مامان و بایای آقای نی نی از مدتها پیش مقدماتو چیده بودن و کلی دکور اتاقو عوض کرده بودن و بادکنک ها به لطف دوستان تزیین شده بود و سفارش غذا و کیک و خریدای متفرقه انجام شده بود تا روز تولد فرا رسید. مامان و بابا دوستاشونو دعوت کرده بودن تا بیان توی تولد این بچه شیر سهیم شادی ما باشن . فکر کنم بجز به مامان و بابا که خیلی بهشون خوش گذشت به نی نی هم خیلی خوش گذشت چون تا 2 نصفه شب قبراق و شنگول واسه خودش راه می رفت و دست می زد و خوشحال بود. مقدمات تزیین اتاق بادکنکای هلیومی رو یه کمی سبک کردیم و یه خرس با مزه بهش وصل کردیم تا توی مهمونی واسه خودش توی هوا معل...
2 شهريور 1391

تو باعث می شی نگران باشم

فقط چند روز دیگه یکسال می شه که تومتولد شدی ....وقتی روزای اول زندگیت یادم می آد دلم از اون همه ضعیفی و کوچیکی هری می ریزه پایین.....ولی از این که توی این یکسال چقدر یه موجود می تونه پیشرفت کنه شگفت زده می شم . کم کم داری راه می افتی. دو سه قدم به طرف من یا بابات برمی داری و سعی می کنی بدون کمک ما بایستی توی این مواقع دستاتو بالا می گیری و یا شروع می کنی برای خودت کف زدن و بعد هم می افتی زمین. هنوز دو تا دندون جلویی بالات در نیومده ولی  نیشات دارن در می آن و ما فکر می کنیم که چقدر قیافه ات خنده دار می شه . عاشق چرخای ماشینای اسباب بازیت هستی و احتمالا با خودت فکر می کنی اختراع چرخ بزرگترین دستاورد زندگی بشریته . اولین سلمونی زندگی ات ر...
15 مرداد 1391